سلام آنه
حتماً این چند روز که برایت نامه ننوشتهام، دلگیر یا نگران شدهای. امیدوارم مرا ببخشی.
آنه، بعد از آخرین نامهای که برایت نوشتم، بابا در ICU بستری شد. چنان ذهنم درگیر وضعیتش بود که دل و دماغ هیچ کاری را نداشتم. امروز، خدا را شکر به بخش منتقل شد و من هم این فرصت را غنیمت شمردم تا برایت نامه بنویسم.
هرچه تلاش کردم که قلم به دست بگیرم و برایت نامهای بنویسم تا از حجم اضطراب و اندوهم کاسته شود، نشد که نشد.
این چند روز نه کتابی خواندم، نه تحلیلی نوشتم، حتی مادران و دختران را هم کنار گذاشتم.
داستانم و خانوادهی آقای اسفندیاری را هم که در ۲۰ سال آینده رها کردهام، اصلاً اهمیت ندادم که در آن آشفتهبازار چه بر سرشان آمده است—حتماً خودشان تا حالا چارهای اندیشیدهاند.
از روزنوشتهایم برایت نگویم که تمامشان چیزی جز چسناله نبود. چسنالهها و بهانههای آدمی که با کوچکترین تغییری میگرخد و عنان زندگی از دستش خارج میشود.
آنه، باورت میشود این چند روز بارها و بارها مانتویم را دوخت زدم و بعد متوجه شدم که اشتباه دوختهام؟ آخر سر، مجبور شدم با بشکاف به جان لباس بیفتم و درزهایش را از هم باز کنم.
دیروز تولدم بود. از صبح تمام تلاشم را کردم که روز متفاوتی بسازم، تا به بقیه خوش بگذرد، مخصوصاً به فاطمه که او هم تولدش بود و برای ۱۸ ساله شدنش بینهایت ذوق داشت.
صبح زود، پیامی از دوستی عزیز دریافت کردم، پیامی که برایم بسیار ارزشمند بود. میدانی که خانم خالقی برای اینکه تولدم را فراموش نکند، تاریخش را با رژ لب قرمز روی آینه نوشته بود. بعد از دیدن عکس آینهی اتاقش، چنان به وجد آمدم که حد و حساب نداشت.
نرگس هم تولدم را تبریک گفت. نرگس را که یادت هست؟ همان دوستی که ۱۳ سال پیش در چتروم با او آشنا شدم، و این دوستی مجازی شد آغاز یک رفاقت طولانیمدت.
راستی، دیروز کیک و فشفشه خریدیم و برای افطار راهی باغ بیلدر شدیم. جایت خالی بود، حسابی خوش گذشت. نورافشانی هم بود و مثل همیشه، سوتی دادم—با شنیدن صدایش پا به فرار گذاشتم و بساط خنده را برای دیگران فراهم کردم.
آنه، دلم میخواهد به اندازهی تمام این روزها برایت بنویسم، اما ممکن است حوصلهات سر برود. پس بقیهی حرفهایم را به روزهای بعد موکول میکنم…
دوستدار تو