ماجرا با نامههای تهدیدآمیزی آغاز میشود که به دست رئیس یک اداره میرسد. نویسندهی ناشناس در این نامهها او را به مرگ تهدید میکند و از ظلم و رفتار تحقیرآمیزش با کارمندان مینویسد. رئیس نمیداند چه کسی پشت این نامههاست، اما همین ناشناسبودن تهدیدکننده، ذهنش را بهشدت درگیر میکند. کمکم ترس و بدگمانی بر او مسلط میشود؛ به اطرافیانش مشکوک میشود، احساس امنیتش را از دست میدهد و حتی به تغییر زندگی و فرار فکر میکند. سرانجام نه گلولهی تفنگ تهدیدکننده، بلکه صدای ترقهای او را از پا درمیآورد.
چوبک ذهن آشفتهی رئیس و ترس روزافزون او را پیش چشم خواننده میگذارد. مردی که سالها در جایگاه قدرت بوده و با زیردستانش رفتار تحقیرآمیزی داشته، حالا خودش گرفتار وحشتی شده که زندگیاش را مختل کرده است. بااینحال، این رنج به شناخت و تغییر او نمیانجامد. او همچنان سهم خود را در شکلگیری این مناسبات نمیبیند و همهچیز را از زاویهی امنیت و منفعت شخصی میسنجد.
در پایان، حضور کارمند چلاق با دستهگلی پژمرده بر سر قبر، ماجرا را پیچیدهتر میکند. او با دیدن قبر این بیت را بر زبان میآورد:
«دمی آب خوردن پس از بدسگال
به از عمر هفتاد و هشتاد سال؟»
این بیت و حضور کارمند چلاق این احتمال را مطرح میکنند که شاید او همان تهدیدکنندهی ناشناس باشد. گویی مرگ رئیس برای او به معنای پایان رنج یا نوعی انتقام است؛ اما چوبک پاسخ روشنی نمیدهد و ابهام را در پایان داستان باقی میگذارد. دستهگل پژمرده و حضور او در میان مدیران، پایان داستان را به تصویری کنایهآمیز و تأملبرانگیز تبدیل میکند.
به نظر میرسد داستان فقط دربارهی سقوط یک رئیس نیست؛ چوبک کل ساختار قدرت و سلسلهمراتب را نقد میکند که در آن آدمها به یکدیگر ظلم میکنند و هرکس ممکن است روزی جایگاه بالادست یا زیردست را تجربه کند. رئیس در برابر ترس و رنجی که تجربه میکند، به بازنگری در رفتار خود نمیرسد. در چنین مناسباتی، ترس و تحقیر جای همدلی را میگیرند و رهایی از چرخهی ستم لزوماً به عدالت نمیانجامد؛ گاهی فقط جای قربانی و آزارگر عوض میشود.