روز را با یک موفقیت کوچک شروع کردم. دیشب بعد از مدتها، پیش از دوازده موبایل را کنار گذاشتم و خوابیدم. همین کار ساده برایم یک رکورد خوب بود. صبح ساعت ششونیم بیدار شدم؛ هنوز خوابآلود بودم، اما بلند شدم. اولین کاری که کردم، مثل همیشه سر زدن به اخبار بود؛ عادتی که باید فکری به حالش بکنم. ظاهراً این وضعیت نه جنگ و نه صلح همچنان ادامه دارد و نگرانیهایش هم هر روز بیشتر میشود.
اما امروز چند اتفاق خوب هم داشتم. دومین روز کالریشماری را پشت سر گذاشتم و حس خوبی دارم. ورزش کردم، دوش گرفتم و کمی نفس کشیدم. نوشتن هم سهم خودش را از روز گرفت؛ هم صفحات صبحگاهی داشتم و هم کمی آزادانه نوشتم. این روزها نوشتن یکی از معدود کارهایی است که حتی وقتی خستهام، دلم میخواهد سراغش بروم. کمی کتاب خواندم و به سایت شخصیام هم رسیدگی کردم.
بخش زیادی از روز مثل همیشه میان کارهای خانه و رسیدگی به دختر گذشت: اتو کردن لباسها، آماده کردن چاشت، آشپزی و البته ماستبندی ناموفق! ظاهراً ماستها از یک ضربه ساده چنان دلخور شدهاند که دیگر حاضر نیستند ماست شوند. البته دختر ضربه را گردن نگرفت.
عصر دختر را به آموزشگاه بردم و مدتی در حیاط منتظر پایان آزمون فاینالش ماندم. در راه برگشت با جمعیت زیادی در پیادهرو روبهرو شدیم. بنری هم به دیوار بود و فکر کردم کسی فوت کرده است. حسابی غصه خوردم؛ اما وقتی نزدیکتر شدیم، فهمیدم ماجرا چیز دیگری است: توزیع گل زعفران برای پاک کردن. از این حدس اشتباه خودم حسابی خندهام گرفت.
امروز خبر لغو عمل مادر یاسر هم رسید و واقعاً خوشحال شدم. نمیدانم چرا این عمل تا این اندازه برایم سخت و نگرانکننده شده بود. خوشحالم که فعلاً از این مرحله عبور کردیم.
البته همهچیز آرام و بیدردسر نبود. درد و بیحسی دستم هنوز آزاردهنده است و نم سقف دستشویی مدام بیشتر میشود. امروز هم گچش فرو ریخت. نمیدانم کی واحد ۳ به فکر میافتد.
صدای ترقه و نورافشانی فروشگاه تازهافتتاحشده، دختر را حسابی ترساند. از ترس، دستوپایش سرد شده بود و مدام نگران بود که مبادا اتفاقی افتاده باشد. در آغوش گرفتمش و گفتم: «خیالت راحت، جنگ نیست.» آرام شد و کمی بعد تصمیم گرفت برایم شام آماده کند. او گارسون بود و من مشتری. در پذیرایی منتظر ماندم تا گارسون شام لاکچریام را بیاورد: نان و پنیر و سبزی، همراه با چای.
امروز را دوست داشتم چون بعد از مدتها احساس کردم دارم کمی به زندگیام سر و سامان میدهم. دیشب زودتر خوابیدم، صبح زود بیدار شدم، به خورد و خوراکم رسیدم، ورزش کردم و نوشتم. حتی میان کارهای خانه و دردسرهای کوچک روزمره، لحظههایی برای خودم داشتم.
شاید مهمتر از همه این بود که امروز کمتر از خودم ایراد گرفتم. کارهای نکردهام را به رخ خودم نکشیدم و بابت هر چیزی که مطابق میلم پیش نرفت، خودم را سرزنش نکردم. همین که امروز، دستکم برای چند ساعت، با خودم سرِ جنگ نداشتم یک معجزه است