آخرین نوشتهها
بوی کودکی، طعم خاطره
نمیدانم شما هم تا به حال به این فکر کردهاید که قدیمها، همهچیز رنگ و بوی دیگری داشت یا نه. ولی برای من قدیمها، همهچیز عطر بوی بهتری داشت؛حتی شبهای قدر. شبهای قدر گذشته خاصتر بودند. پر از شور و حال، پر از لحظاتی که انگار به دل مینشستند و
سال نو، اما من؟
ساعت ۲۱:۳۰. حالا حدود ۹ ساعت است که با دعای یا مقلب القلوب از سال ۱۴۰۳ خداحافظی کردهام و خودم را به سرنوشت ۱۴۰۴ سپردهام. اما مثل هر سال، با کولهباری از کارهای نیمهتمام پا به صفحهی سفید تقویم گذاشتهام—صفحهای که باید آغازگر فصل تازهای باشد، اما من با سیاهی
نامهای برای آنه_ شماره۲
سلام آنه حتماً این چند روز که برایت نامه ننوشتهام، دلگیر یا نگران شدهای. امیدوارم مرا ببخشی. آنه، بعد از آخرین نامهای که برایت نوشتم، بابا در ICU بستری شد. چنان ذهنم درگیر وضعیتش بود که دل و دماغ هیچ کاری را نداشتم. امروز، خدا را شکر به بخش منتقل
داستان کوتاه صدای سوت قطار| عادل ابوشنب
داستان «صدای سوت قطار» روایت مردی است که در ایستگاه کوچکی در انتظار قطار نشسته و سالها از زندگی و تغییر فاصله گرفته است. او نمیداند که مسافر است یا اهل این ایستگاه، به استقبال کسی آمده یا به بدرقه. روزها و شبها برایش تفاوتی ندارند و زندگی در نظرش
گاهی فقط نفس بکش…
لازم نیست همیشه در حال دویدن باشی، لازم نیست همه چیز را همین حالا حل کنی. بعضی روزها فقط باید بایستی، یک نفس عمیق بکشی و بگذاری زندگی کمی آرامتر بگذرد. به آسمان نگاه کن، به ابرهایی که در سکوت رد میشوند، به نوری که از لابهلای برگها میتابد. به
نامهای برای آنه| شمارهی 1
سلام آنه امیدوارم مثل همیشه پر از انرژی و شور زندگی باشی. هرچه فکر میکنم، موضوع آخرین نامهای که برایت نوشتم را به خاطر نمیآورم، هرچند فکر میکنم چندان هم مهم نیست. آنه، در کتاب همهچیز در مورد نویسندگی خلاق خواندم: «انگیزهی نوشتن از تلاطم زندگی زاده میشود.» یاد توصیهی
داستان کوتاه زنان آسیبپذیر | جان آپدایک
داستان «زنان آسیبپذیر» تصویری از زنانی را به نمایش میگذارد که جای خالی عشق در زندگیشان به زخمی تبدیل میشود که تا عمق جانشان را میسوزاند. ورونیکا شخصیت اصلی داستان است، زنی که خیانت و بیتوجهی همسرش را تحمل میکند، اما به جای مواجهه با حقیقت و تصمیمگیری برای زندگی
واژهایی که صحنه میسازند
هشت روز از سکونتم در «مادران و دختران2» میگذرد. چند روز اولی که از جلد اول گذر کرده و ساکن این جهان شده بودم، برایم حکم مهاجرت به کشوری غریب را داشت. فضاهای ناآشنا و آدمهای غریبهای که هیچکدام را نمیشناختم، و بیهدف همراه با آنها در خانه از پستویی