هوا تاریک است؛ تاریکِ تاریک. انگار ساعتها از شب گذشته و وقت خواب نزدیک شده. فکر میکنم دستکم ساعت نُه شده، اما نه، هنوز پنجونیم عصر است. همان ساعتی که در تابستان تازه عصر آغاز میشد و تا شب راه درازی باقی بود؛ حالا اما شب از راه رسیده.
پاییز و زمستان را دوست ندارم. در این فصلها شب حق روز را میخورد و روز فرصت نمیکند آفتاب ظهر را به خنکای غروب پیوند بزند.
دلم برای بهار و تابستان تنگ شده؛ برای پارکرفتنهای عصرگاهی با دخترم، قدمزدنهای صبحگاهی، حتی منتظرماندن در حیاط آموزشگاه زبان. کوتاهشدن روزها و سردشدن هوا مرا بیشتر در خانه نگه داشته و دلم برای بیرونبودن، برای قدمزدنهای بیهدف و تماشای زندگی در خیابان تنگ شده است.
دلم نور میخواهد، دلم گرما میخواهد؛ از آن گرماهایی که زیر کولر هم عرق میکنی و مدام غر میزنی: «وای، گرمه! وای، گرمه!» دلم از گرما لهلهزدن میخواهد.
نمیدانم اسمش افسردگی پاییزی است یا دلتنگی برای روزهای روشنتر. هرچه هست، این روزها غمی در دلم نشسته که با زود تاریکشدن هوا سنگینتر میشود.
دلم میخواهد دوباره ساعت پنجونیم عصر باشد و هنوز روز تمام نشده باشد.