پاچه‌خیزک | صادق چوبک

داستان با گرفتار شدن یک موش در تله آغاز می‌شود؛ اتفاقی ساده که بهانه‌ای می‌شود برای گرد آمدن چند مرد و تصمیم‌گیری درباره‌ی سرنوشت موجودی بی‌دفاع. هرکدام پیشنهادی می‌دهد و پیشنهادها یکی از دیگری بی‌رحمانه‌تر است: شکستن کمر موش، تیرباران، انداختن در تنور، پاره کردن شکمش و در نهایت نفت و آتش. گویی این جمع فرصتی پیدا کرده تا قدرت خود را بر موجودی کوچک و بی‌پناه به نمایش بگذارد.

مردان داستان هرکدام انگیزه‌ای برای آزار موش دارند، اما هیچ‌کدام به رنج موجودی که در تله گرفتار شده توجهی نمی‌کند. موش بهانه‌ای می‌شود برای نمایش قدرت؛ قدرتی که فقط در برابر موجودی ضعیف‌تر از خودشان می‌توانند به دست آورند. در این میان، تفاوت موقعیت و انگیزه‌ی آدم‌ها هم جالب است: یکی از خسارتی که موش به دکانش زده ناراحت است، دیگری از زاویه‌ی شغل و جایگاهش حرف می‌زند و آن یکی حتی برای کشتن موش هم انتظار دریافت پول فشنگ دارد.

در این میان، پیشنهاد پسر جوان تهرانی پذیرفته می‌شود؛ پسری که شاگرد شوفر است، اما ژاندارم محلی هم از او حساب می‌برد و از لهجه‌ی سنگین و کش‌دار تهرانی‌اش می‌ترسد. به نظرم چوبک در این بخش به ذهنیتی اجتماعی اشاره می‌کند که در آن، تهرانی بودن به‌خودی‌خود نوعی اعتبار و برتری به شمار می‌رفته است. انگار در آن زمان، کسی که از تهران می‌آمد، در نگاه دیگران از آگاهی و تجربه‌ی بیشتری برخوردار بود و حرفش اعتبار داشت. پسر هم با تکیه بر تجربه‌ی «شهر» می‌گوید آنجا موش‌ها را آتش می‌زنند. طنز ماجرا اینجاست که همین شاگرد شوفر، با وجود موقعیت معمولی‌اش، چنان اعتباری در نگاه دیگران دارد که پیشنهاد بی‌رحمانه‌اش بی‌درنگ پذیرفته می‌شود.

چوبک در میانه‌ی این بی‌رحمی، لحظه‌ای ما را با خود موش تنها می‌گذارد: دست و پایش پاکیزه و سرخ است، شبیه دست و پای بچه‌ی شیرخوار، و وحشت در چشمان گرد و سیاهش می‌لرزد. این توصیف، موش را از یک موجود موذی و مزاحم به موجودی زنده و وحشت‌زده تبدیل می‌کند؛ موجودی که برای نجات خودش تقلا می‌کند، اما مردان حتی فرصت فرار هم به او نمی‌دهند. تضاد میان این تصویر و رفتار جمع، خشونت آن‌ها را برجسته‌تر می‌کند.

مش‌حیدر هم شخصیت قابل‌توجهی است. موش مال اوست و به دکانش خسارت زده؛ برای همین بیش از همه مشتاق خلاص شدن از شر آن است. وقتی پیشنهاد آتش زدن را می‌شنود، ذوق می‌کند، خودش شیشه‌ی نفت را می‌آورد و مدام نگران فرار موش است. خشم او از خسارتی که دیده قابل‌فهم است، اما واکنشی که انتخاب می‌کند بسیار فراتر از آن خسارت است. ژاندارم نیز که قرار است نماینده‌ی نظم و قانون باشد، به‌جای آنکه مانع آزار شود، ابتدا برای تیراندازی پول فشنگ طلب می‌کند و در نهایت خودش کبریت را زیر پوزه‌ی موش می‌گیرد. او هم به‌جای ایفای نقش مسئولانه‌اش، به خشونت جمع می‌پیوندد.

نکته‌ی دیگری که توجهم را جلب کرد، غیبت زنان است. تمام جمع تصمیم‌گیرنده را مردان تشکیل می‌دهند؛ مردانی که درباره‌ی سرنوشت موجودی بی‌دفاع تصمیم می‌گیرند، اما پیامد تصمیمشان به خودشان محدود نمی‌ماند و تمام دهکده را دربرمی‌گیرد. شاید بتوان این غیبت را نشانه‌ای از انحصار تصمیم‌گیری در دست مردان دانست؛ تصمیم‌هایی که دیگران نیز ناگزیر هزینه‌شان را می‌پردازند.

چوبک از ابتدای داستان به نفتکش و تخلیه‌ی آن اشاره می‌کند؛ جزئیاتی که در نگاه اول بخشی از فضای داستان به نظر می‌رسد، اما در پایان نقشی تعیین‌کننده پیدا می‌کند. موش آتش‌گرفته به زیر نفتکش می‌رود و انفجار آن، همراه با آتش گرفتن انبار بنزین، فاجعه‌ای بزرگ به بار می‌آورد. این جزئیات یادآور اصل تفنگ چخوف است: عنصری که از ابتدا در داستان معرفی می‌شود و سرانجام در پیشبرد ماجرا به کار می‌آید.

وقتی داستان تمام می‌شود، یاد ضرب‌المثلی می‌افتم که دخترم تازگی یاد گرفته و مدام تکرار می‌کند: «هرچه کنی به خود کنی، چه نیک کنی چه بد کنی.» مردانی که می‌خواستند موجودی ضعیف‌تر از خود را مجازات کنند، سرانجام با پیامد رفتار خودشان روبه‌رو می‌شوند.

به نظرم یکی از مهم‌ترین مضمون‌های داستان همین است: خشونتی که برای نمایش قدرت آغاز می‌شود، ممکن است از کنترل صاحبانش خارج شود و همه را قربانی کند. مردان می‌خواهند سرنوشت یک موش را تعیین کنند، اما تصمیم نسنجیده و بی‌رحمانه‌شان سرنوشت تمام دهکده را به خطر می‌اندازد. چوبک از یک ماجرای کوچک، تصویری از جامعه‌ای می‌سازد که در آن قدرت، بی‌مسئولیتی و خشونت می‌توانند به فاجعه‌ای جمعی بینجامند.

ارسال دیدگاه