نامه‌ای برای آنه _ شماره‌ی ۳

نامه‌ای برای آنه _ شماره‌ی ۳

آنه، بعد از چند روز دوباره به سراغ کتاب «همه چیز در مورد نویسندگی خلاق» اثر کرول وایتلی و چارلی شولمن رفتم. یادم نمی‌آید قبلاً درباره‌اش برایت نوشته‌ام یا نه. اگر فراموش کرده‌ام، مرا ببخش. ذهن است و هزار درگیری…
در فصل‌ اول کتاب نوشته بود: «برای نوشتن کافی است محل و ابزاری برای نوشتن داشته باشید و بعد اراده کنید و بنویسید. همین.»
وقتی این جمله را خواندم، با خودم گفتم: «اگر نوشتن به این سادگی است، پس چرا بسیاری از افراد خودشان را از این موهبت بی‌نصیب می‌گذارند؟»
در میان واژه‌های کتاب به دنبال پاسخ سوالم گشتم و خوشبختانه آن را یافتم. نویسنده گفته بود: «بزرگ‌ترین مانع بیش‌تر افراد برای نوشتن، ترس است، نه فقدان استعداد. ذهنشان پر از سؤال است، سؤال‌هایی که مانع نوشتنشان می‌شود: من کیستم؟ چه حقی برای سخن گفتن دارم؟ اگر چیزی بگویم، کسی گوش می‌دهد؟»
آنه، پاسخ این سؤال‌ها را در کتاب «چگونه بنویسیم» اثر ریچارد رودس یافتم. او می‌گوید: «شما انسانی خاص هستید و داستانی خاص برای گفتن دارید و صاحب همه‌ی حقوق هستید. اگر با شور و شوق سخن بگویید، بسیاری از ما گوش می‌دهیم. همه‌ی ما برای زندگی به داستان نیاز داریم. با داستان زنده‌ایم. داستان شما، حلقه‌ی زندگی را بزرگ‌تر می‌کند.»
می‌دانی آنه، نویسندگان بزرگ همیشه می‌نویسند، در هر شرایطی، حتی اگر سرشان هم برود، باز می‌نویسند.
و من؟ اگر سودای نویسنده شدن دارم، اگر دغدغه‌ی نوشتن دارم، چرا نمی‌نویسم؟ کسی که نوشتن را دوست دارد، از هر فرصتی برای نوشتن استفاده می‌کند، حتی اگر مجبور باشد وقت را بدزدد. پس چرا من با کوچک‌ترین تغییری در زندگی‌ام، نوشتن را کنار می‌گذارم؟ چرا ساعت‌ها در صفحات فضای مجازی پرسه می‌زنم، کلیپ می‌بینم، بیهوده در دیوار می‌چرخم، و وقتی نوبت به نوشتن می‌رسد، می‌گویم وقت ندارم؟ آیا من واقعاً عاشق نویسندگی هستم؟ آیا واقعاً هدفم نویسنده شدن است؟ اگر جوابم مثبت است، پس چرا نمی‌نویسم؟ چرا وقت را برای نوشتن به زنجیر نمی‌کشم؟
اگر هدفم داستان‌نویسی است، اگر قرار است تمام سال ۲۰۲۵ را روی داستان کوتاه تمرکز کنم، پس چرا همچنان نوشته‌هایم را با دنیای رنگارنگ و زیبای نوشته‌های دیگران مقایسه می‌کنم؟ مگر نه اینکه مقایسه، حسادت و ترس، بزرگ‌ترین موانع نوشتن هستند؟ پس چرا من هم گرفتارشان شده‌ام؟
آنه‌ی عزیز، می‌دانم که به بیراهه می‌روم، اما نمی‌دانم چگونه باید به مسیر اصلی برگردم. شاید هم می‌دانم، اما عمداً خودم را در این گم‌شدگی رها کرده‌ام. گم‌شدن در زمان و مکان. گم‌شدن و محو شدن، فقط برای روبه‌رو نشدن با ترس‌هایم.
می‌نویسم، اما چقدر برای خلاقانه نوشتن تلاش می‌کنم؟ آیا به اطرافم، به بوها و نواها، به حس‌ها، به آدم‌ها با تمام ویژگی‌هایشان، به گفتگوها، به خیابان‌ها و مسیرها توجه می‌کنم؟ یا آن‌قدر خودم را در چهار دیواری خانه حبس کرده‌ام که چشم‌هایم بسته و گوش‌هایم کر شده است؟ احساس می‌کنم از بس از تجربه‌های تازه فرار کرده‌ام، قوه‌ی تخیلم تحلیل رفته است.
می‌دانم که باید تجربه کرد، باید دل به دریا زد و داستان ساخت. اما من با ترس‌هایم خو گرفته‌ام، آن‌ها همیشه کنارم بوده‌اند… نه مقابلم. آن‌ها مانع‌اند. باید از آن‌ها عبور کنم. اما چگونه؟ نمی‌دانم.
آنه، تو چطور با ترس‌هایت روبه‌رو می‌شوی؟ اصلاً ترس برای تو معنایی دارد؟ هرچند، تا آن‌جا که تو را می‌شناسم، آدم تغییر و تجربه‌های جدیدی هستی. شاید همین است که این‌قدر دوست‌داشتنی و خلاق شده‌ای.راستی آنه، در کتاب «همه چیز در مورد نویسندگی خلاق» نوشته بود یکی از شیوه‌های نویسندگی خلاقانه، نامه‌نگاری است. تصمیم گرفته‌ام از حالا بیش‌تر برایت نامه بنویسم، هم به‌عنوان تمرین نوشتن خلاقانه، و هم برای رفع دلتنگی.

به اشتراک بگذارید

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

پست های مرتبط