ساعت ۲۱:۳۰. حالا حدود ۹ ساعت است که با دعای یا مقلب القلوب از سال ۱۴۰۳ خداحافظی کردهام و خودم را به سرنوشت ۱۴۰۴ سپردهام.
اما مثل هر سال، با کولهباری از کارهای نیمهتمام پا به صفحهی سفید تقویم گذاشتهام—صفحهای که باید آغازگر فصل تازهای باشد، اما من با سیاهی اهمالکاریهایم آن را از همین حالا تیره و تار کردهام.
روزهای آخر سال همیشه برایم تلخ است. تلخی زهرِ کارهای ناتمامی که مثل نیش افعی در جانم فرو رفتهاند. افسوس، استرس، مرور فرصتهای از دسترفته… همهی اینها باعث شد که هفتهی آخر سال را بدون خواندن و نوشتن سپری کنم.
حالا در آستانهی سال جدید، آرزویم این است که بدون حسرت، بدون افسوس، و بدون ترس از ناتمامماندنها آغاز کنم. اما چگونه؟
شاید پاسخ را باید در همین صفحهی سفید پیدا کنم…