داستان «باشه و درخت» نوشتهی اعظم رهنورد زریاب، یک روایت تمثیلی دربارهی وابستگی و اسارت است. داستان از زاویهی دید اولشخص روایت میشود و در ابتدا فضای محلهای را ترسیم میکند که در آن پینهدوزی زندگی میکند. او باز (باشهای) دارد که از کودکی بزرگ کرده و به آن وابسته است. روزی باز از قفس خود فرار میکند، اما پینهدوز مطمئن است که او نمیتواند زنده بماند؛ چرا که طنابی محکم به پایش بسته شده است. مدتی بعد، باز در حالی که در شاخههای درخت خشکیدهای گیر کرده، مرده پیدا میشود. در این لحظه، راوی خود و دیگران را نیز میبیند که به همین درخت بسته شدهاند.
تحلیل داستان
این داستان با زبانی نمادین و استعاری نوشته شده و پیامهای عمیقی دربارهی وابستگی، اسارت فکری و اجتماعی ارائه میدهد.
تم اصلی: موضوع محوری داستان وابستگی است؛ چه به افراد، چه به افکار، عقاید، گذشته و یا جامعه. این وابستگی میتواند مانعی در مسیر آزادی فردی باشد.
نمادها:
درخت خشکیده نمادی از زندگی بیحاصل و دربند است که امکان رشد و رهایی ندارد.
باز (باشه) نمایندهی انسانهایی است که آرزوی آزادی دارند اما اسارتهای ناپیدا آنها را از حرکت بازمیدارد. این پرنده با وجود آزادی ظاهری، به دلیل وابستگی به گذشته و عادتهایش، قادر به ادامهی زندگی مستقل نیست.
پینهدوز نماد کسانی است که دیگران را به خود وابسته میکنند. او مانند حاکمان و صاحبان قدرت، دیگران را به خود محتاج نگه میدارد تا کنترل آنها را در اختیار داشته باشد.
دو آدم بیکار نماد افراد ناآگاه و پیروانی هستند که بدون تفکر، از جامعه تقلید میکنند و خود را گرفتار وابستگیهای ذهنی و اجتماعی کردهاند.
راوی نماد فردی آگاه است که حقیقت را میبیند، اما خود نیز در این اسارت گرفتار است و نمیتواند دیگران را آگاه کند.
پیام داستان
نویسنده تلاش میکند نشان دهد که انسانها اسیر وابستگیهای آشکار و پنهان خود هستند. این وابستگیها ممکن است به شکل عشق، خانواده، جامعه، یا حتی باورها و افکارشان باشد. برخی بهقدری در این دام گرفتار میشوند که حتی اگر فرصتی برای آزادی پیدا کنند، مانند باز، باز هم نخواهند توانست از این اسارت فرار کنند. در نهایت، داستان تلنگری است که نشان میدهد همهی ما ممکن است به نوعی در بند باشیم، حتی اگر تصور کنیم آزاد هستیم.