انسان بار گناهان پیشینیان را به دوش میکشد. آدم و حوا روضهٔ رضوان را به گندمی فروختند و آدمیان از بهشت خداوند رانده شدند و تا ابد عقوبت گناه آنان را میبینند. پادافرهٔ گناه رستم و کاوس و گشتاسب بر سهراب و سیاوش و اسفندیار فرود میآید. بابک و مازیار به سزای گناهان پرویز و شیرویه میرسند. ما امروز وارث مردهریگ پدرانمان هستیم و از خرمن غفلت آن خوابزدگان خوشه میچینیم. گناهی که از دل و دست نسلی سرچشمه میگیرد، چونجویباری در نسل بعد روان میشود و علتهای هرزهٔ بلایا را میرویاند. البته این عدالت نیست که نسلی عصارهٔ زهرآگین عمل نسلی دیگر را بنوشد؛ عدالت نیست اما واقعیت است و ای بسا که مثل روزگار و گردش ایام مثل دیوان بلخ است.
افسانههای تبای، ترجمه شاهرخ مسکوب