هفته‌رنگ

هفته‌رنگ

هفته‌رنگ

تا به حال از خودتان پرسیده‌اید که «روزهای هفته چه رنگی هستند؟»

شاید در نگاه اول این پرسش کمی عجیب به نظر برسد. مگر روزها هم رنگ دارند؟

راستش را بخواهید، من هم چنین تصوری داشتم. اما وقتی هما طباطبایی در «شیفت خلاق صبح»، این تمرین را به کلاس آورد، همه‌چیز تغییر کرد.

در ابتدا چیزی برای نوشتن به ذهنم نمی‌رسید. فقط همان پرسش را نوشتم: «مگر روزها هم رنگ دارند؟»

اما کم‌کم اتفاق جالبی افتاد و روزهایم یکی‌یکی رنگ گرفتند. اولین روزی که برایم رنگ گرفت، چهارشنبه بود. سیاه، به رنگ غم.

راستش، وقتی چهارشنبه برایم سیاه شد، انگار یک دریچه در ذهنم باز شد؛ از همان لحظه، هفته‌ای در برابر چشمانم شکل گرفت که هر روزش، حس و رنگی متفاوت داشت. هرچه بیشتر فکر می‌کردم، رنگ‌ها واضح‌تر می‌شدند. طوری که نمی‌توانستم ننویسم‌شان. حالا که هفته‌ام رنگ گرفته، می‌خواهم روزهایش را یکی‌یکی بنویسم؛ با تمام حس‌هایی که دارند، با تمام خاطره‌هایی که پشت هر رنگ پنهان شده‌اند.

شنبه، برایم سبز است. رنگ امید، جوانه‌زدن و آغاز دوباره. شنبه‌ها را با امید به جبران هفته‌ی گذشته و شوق شروع دوباره زندگی می‌کنم.

شنبه شیرین است، به شیرینی صدای گریه‌ی دخترم هنگام متولد شدن در ظهر بارانی آخرین شنبه فروردین سال هزار و سیصد و نود و هفت.

یکشنبه، سبزآبی است. تلفیقی از سبز شنبه و آبی دوشنبه. در یکشنبه همچنان امید جاری است، امید به تغییر و برگشت به مسیر رسیدن به رویاها.

دوشنبه، آبی است. به رنگ آبی آرامش‌بخش آسمان. آرامشِ دوشنبه شبیه دراز کشیدن روی شن‌های کویر و خیره شدن به آبی بی‌کران آسمان است، آسمانی با تکه ابرهای پشمکی.

سه‌شنبه، خاکستری است. نه روشنِ روشن، نه تاریکِ تاریک. روزی در آستانه‌ی غم. یادآور شبی‌ طولانی در دل پاییز، ‌شبی که دعاهایمان بی‌پاسخ ماند، شبی که کورسوی امیدمان با مرگ خاله‌راحله شبیه شمعی در دل طوفان تا ابد خاموش شد.

چهارشنبه، سیاه است به رنگ غم. پر از خاطره‌های تلخ، پر از زخم‌های التیام‌نیافته. سیاهی چهارشنبه دقیقا از دوازدهمین روز از خرداد سال هشتاد و نه آغاز شد. روزی که تصادف، سه نفر عزیزترین‌هایم را از ما گرفت.

چهارشنبه در آن سال باز هم سیاه‌تر و تیره‌تر شد؛ وقتی‌که در دوازدهمین روز از آبان، فرشته‌ی مرگ برشانه‌ی خاله‌راحله نشست و او به خواب ابدی رفت.

پنج‌شنبه، سرخ است؛ رنگ افسوس. افسوس برای فرصت‌هایی که با سهل‌انگاری هدر رفت. پنج‌شنبه روزی است که با تمام قوا برای به سرانجام رساندن کارهای عقب مانده تلاش می‌کنی؛ اما عمر آن به کوتاهی روزهای پاییزی است و تا به خودت بجنبی تو می‌مانی و سرخی غروبی دلگیر و غم‌زده.

جمعه سفید است به سفیدی صفحه‌ای خالی برای نوشتن آنچه که می‌خواهی باشی یا زمینی آماده‌ی کشت که می‌توانی هر بذری را در آن بکاری تا در شنبه جوانه بزند.

جمعه‌ها می‌توانی دفتر سیاه هفته را مقابلت بگذاری و تمام حسرت‌ها و نامیدی‌ها را از آن بزدایی و جای آن برای هفته‌ی جدید امید و آرزو بکاری.

و حالا، من هفته‌ای پر از رنگ دارم. هفته‌ای که از سبزیِ زایش در شنبه آغاز می‌شود و به سپیدی جمعه ختم می‌گردد.

هرچند ممکن است روزی برسد که رنگ روزهایم تغییر کند، شاید شنبه‌ای دیگر سبز نباشد، و چهارشنبه‌ای دیگر آن‌قدر سیاه نشود؛ اما از امروز، تا همیشه، روزهای هفته برایم رنگ خواهند داشت. رنگ‌هایی پر از حس، خاطره، و زندگی، مثل بهاری که هرگز تمام نمی‌شود.

به اشتراک بگذارید

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

پست های مرتبط